مستان نوشته های خماری دل تنگ!

کمی تا قسمتی ابری

دوست دارم هدیه هایی که از جنس نور وجود سراپا درخشندگی ات باشند را هدیه ات کنم در کادویی پیچ...

این ها را نه از ته دل میخواهم بل با تمام دل نه، وجود اشتیاقش را تمرین میکنم

تا شاید در این روزهای بی سرما، خنکای وجودت سرد شود و دلت برای قلب تپیده سکته نکرده ام بسوزد!!

قدرت نگارشم را هم میدهم هدیه، به تو، باشد رستگار شوی

 

من هرچه دارم از خدای تو دارم، خوب دقت کن از خدا ندارم از خدای "تو" دارم...

هیچ چیز بر زندگی ام جز تو نمی ماند در ذهن

میدانی میخواهم بگویم تو مهمترین چیز زندگانی ام هستی

و الا، "و الا" یعنی اگر تو نبودی، سال ها که نه یعنی 2 سالی بود که روح من مرده اش از حرمت تپش قلب جسمانی ام بوی گرم خانه میداد!

من سال ها بود تو را گم کرده بودم، من قرن های طولانی در کویر خشک زندگانی آدم های عادی به دنبال یک قطره آب بودم... و تو اقیانوس آب معدنی هستی!

من آن یاس بانو که از من و توست، به هوای بوی وجود تو دوست دارم

+نوشته شده در 93/05/28ساعت10:47توسط خمار(محسن) | |

گاهی وقت ها سیگار هم آرامت نمی کند

گاهی وقت ها هیچ زهری غمت را نمی کشد

آن گاهی ها هیچ عشقی را نمی شناسی ، هیچ پشمی را نمی تراشی!

آن گاهی ها هیچ بنی بشری برایت نیست ، همه ، همه و همه برای خودشانند

و توم هم می دانی و می خواهی که برای خودت هم نباشی

برای مرگ هم نباشی

صرفا باشی که باشی . و این یعنی پوچی!! یعنی شغل شریف توپچی!

که همه اگر عاقل و فهمیده باشیم درآن غوطه وریم . خوشیم وقتی کوریم و کریم ... نمی بیند!

اینگونه است که می گویم سردرد و خسته ام ، خسته...

+نوشته شده در 93/05/08ساعت23:38توسط خمار(محسن) | |

و گاهی تاریخ هم قضاوت نمیکند...

آنجاست که یک قهرمان واقعی ساخته خواهد شد!

+نوشته شده در 93/04/29ساعت16:46توسط خمار(محسن) | |

این آخوندا که دعا میکنن و مغز منو از تعجب به کله پاچه تبدیل میکنن،از اونجایی هم که زرنگن چیزای بزرگ رو همه رو یه جا میخوان.نظر شما رو به چندتا از دعاهاشون جلب میکنم
دشمنان اسلام رو الساعه(همین الان الان) نابود و ریشه کن بفرما!
گناهان ما ها همه رو یه جا همینجوری هرتکی ببخش و بیامرز!
مریضای اسلام رو الساعه به همشون لباس عافیت بپوشان!
...
و جالبه با یه حالت خشوع و گریانی میگن که انسان فک میکنه الان خدا سریع میگه چشم ببخشید دیر شد منتظر امر شماها بودم
بعد میگن نامه اعمال یه ساله ما رو امشب میبرن پیش امام زمان خب یکی نیست بگه من که هستم بگم آخه اگه نامه کاغذیه که بنده خدا امام زمان خسته میشه که 100 ملیون نامه رو اونم اعمال لحظه به لحظه رو بخونه نمیشه؟ اگرم الهام میشه بهش یکی یکی که خب بنده خدا ذهنش درگیر میشه که بعد اصلا وقتی خدا هست اعمال ما بره پیش امام زمان که چی؟ اینا از همون شرک ماها ناشی میشه که رو به ضریحا وای میستیم و سلام میدیم و همه چی رو از همون ضریحای طلایی میخوایم
بر میگرده به اینکه آخوندای ما(اکثرهم) ما رو به شنیدن معجزه عادت دادن تا استدلال و منطق و فلسفه چون خودشون سوادشو ندارن و ما هم از شنیدن معجزه های جدید الوقوع از ائمه خوشحال میشیم متاسفانه

+نوشته شده در 92/05/11ساعت2:51توسط خمار(محسن) | |

به نام یکّه

وقتی همه زمین به دنبال هیچ و پوچ های وعده ای بی منطق تو خالی پر از بی همه چیز بودن و هدف عاری از هر گونه انسانیت و بی هیچ گونه بشریتی و فطرتی به سمت دروغ های تو خالی ای که به تو می بندند می دوند میرسند به این جنگل بی در و پیکر که تهش با سرش یکی است این وحشی خانه بی همه چیز این دریده خانه درندگان دوزیست.این توپ گرد تو خالی که بیشترش آبکی است آخرش هم حباب اوزون پوچش میترکد و آبش میریزد روی هستی و خشکی هایش هم ذوب میشوند در خوی حیوانی ساکنانش که شاید تعجیلی شود در فرج! این بشر که غرق در توهمات ژرف خود پیش هر ننه قمر شیک پوشی پارس میکند که مبادا شبش صبح نشود.این انسان که یک واژه ج ن د ه خانه ای شده برای حیوان های پر از حس فرشته بودن و تو هم آن بالا روزه سکوت گرفته ای لابد که به تریپ قبای خداییت بر نخورد. والّــــــا


پی نوشت: در سوریه میجنگند بر سر شعار الله اکبر که من درست تلفظ میکنم یا تو.در مصر میدوند دنبال دموکراسی گم شده و مضحکه خاص و عام شده.در ایران میدوند دنبال آخرین راهکار استفاده ابزاری از دین در سیاست استراتژیک چهارسال پیش رو برای دشمنی هر چه بیشتر با سیاست های دخالت جویانه غرب و بی دخالتی مفرط شرق!!. روشنفکران هم که دنبال آنند که چرا مارکسیست و سوسیالیست شکست خوردند و چرا مدرنیست ها و پست مدرنیست ها در ریشه یکی اند یا اصلا چرا پوزیتویست ها انقدر سطحی انگاره اند؟! یا سینماگرا نماها دنبال این که چرا اینگمار برگمان روشنفکر سینما بلدی بود و چای قهوه خورفسکی نا بلد...

و...



+نوشته شده در 92/04/27ساعت20:2توسط خمار(محسن) | |

به نام او

هدف چیست؟ بزرگترین سوالیکه همه انسان ها از آغاز تا اکنون با آن درگیرند.هدف سعادت است . هدف سعادتی است که فطرت همگان میداند چیست

سعادتی که خرسندی و خوشبختی ما را به همراه دارد و این خرسندی به دست نمی آید جز خرسندی خالق. خالق ما را برای هدفی تنها موجود با اختیار نظام هستی آفریده و خرسندیش زمانی حاصل میشود که ما به سمت هدف وی از آفرینش حرکت کنیم تا با خرسندیه او ما نیز حوشبخت شویم ما نیز خرسند شویم ما نیز از تک تک لحظات زندگیمان لذت ببریم و اگر به زندگی جاودان پس از مرگ اعتقاد داشته باشیم در آنجا نیز با نزدیکی به معشوق و خالق و از طرفی عاشق خودمان برسیم. و این هدف بدست نمی آید جز با خرسندی اطرافیان یعنی ما زمانی لذت حقیقی از زندگیمان میبریم که با راضی نگه داشتن اطرافیان از رفتار و سکنات خویش و خرسندیه آنان ما نیز به این لذت حقیقی برسیم و خالق نیز از ما خرسند شود و در نهایت ما نیز لذت ببریم از ال تا ی همه چیز. این حرف ها برای ذات خودپرست انسان هاست که امری طبیعی است و با درک درست از حقایق به این نتایج میرسیم اما حرف انسان های به مرحله فانی رسیده فرق میکند که اندکی کمتر از خیلی کم هستند

اما همان فلسفه چند خطی که توضیحش دادم همه چیز است و ما به سعادت یعنی هدف همیشگی میرسیم زمانی که غرق در جزییات نباشیم و از منظری بالاتر و کلی تر به حقایق بنگریم . مشکل بشر امروز غرق شدن در جزییات گذری است و نیندیشیدن به حقایق کلی هستی


+نوشته شده در 92/04/13ساعت5:16توسط خمار(محسن) | |

به نام حق

در این شهر دود آلود

در این حال مه آلود و 

این حس وهم آلود

جز تو را نباید

چاره ای

در این شب های بی تو تنها

تنها . تنهای تنها

نشسته

در دامن غم های بی حسرت

خوابیده در ژرفای عرفان

که ای کاش(!) مینشستی در کنارش

که ای وای کو هم قرارش

کو جای پایش

در این وصف شور انگیز

در این آه بی چیز

نمیدانم چرا 

هر لجظه یادت میدمد در دل

که نامت میشود نم

و یادت میشود یاس...

هقت هم میشود هق هق

در این پهنای وهم آلود تو را میکنم یاد

مبادا نی شوم رسوای آزاد

که من رسواترینم

در این بای بی های!


+نوشته شده در 92/03/05ساعت2:45توسط خمار(محسن) | |

به نام عشق

مسیر هر روزه تا مترو ... آدم های همیشه پلاستیک به دست رو پله برقی پل عابر پیاده،پلی که خراب است و روزهاست قرار است درست شود،مدیر تره باره آن نزدیک میگفت...آن طرف پل هم ماشین های پارک شده ای که کوبیده اند و آمدند اینجا تا پر شوند و اندکی بیشتر بنزین مصرف کنند و برگردند خانه. بعد صندوقش خالی شود و بریزد توی شکم این و آن و نصفش برود زباله و آن نصفه توی شکم هم برود فاضلاب و اگر هم نرود جمع شود تا فلانی برود ورزش و پیاده روی و رژیم تا از بین ببردشان و بفرستدشان به سرزمین عدم آباد... روی پل عابر که بودم از توی چشمان پیرزن خواندم که غمی دارد کمی که در چشمش فرو رفتم و ژرف شدم فهمیدم دارد غم پایین رفتن از پله ها با این همه وسایل را میخورد... رفتم کمکش کنم که ناگهان خندید و گفت الکی به اون موضوع فک کردم که تو رو گول بزنم من از تو هم جوون ترم پسرم!!!!! بعد دیدم پله ها رو دوتا دوتا میره پایین!من اون بالا لب پله ها داشت از دهنم کف و خون میریخت که در حین دوتا دوتا پله نوردی برگشت و یه چشمک هم به من زد!!!!!ترسیدم... حس کردم تو وجودم یه چیزی جابجا شد و رفت پایین...

پا که در مترو میگذارم خیالم راحت میشود که آخــیش رسیدم به سایه و بعدشم که باد خنک وزیدن و احساس خوب داشتن ... وقتی رسیدم توی مترو رفتم کارتم را کشیدم روی آن جایگاهی که کارت میکشند و میروند داخل . ناگهان، رد که شدم صدایی آمد، وقتی رسیدم آن طرف گیت فرد از آن طرف دیگر صدا سر داد که "آقا این چیه افتاد از شما؟" برگشتم دیدم یک تکه غرق در خون افتاده روی زمین . هر چه از خویش در نظرم آمد از آن پرهیز کردم . رفتم نزدیکش دیدم دل است. نگو وقتی ترسیدم ظاهرا دلم ریخته بود!!! بعد بدون کمی تامل یادم آمد که من دلداده ام که!! دلی ندارم.این چه میتواند باشد جز دل دیگر فردی؟!! به آن یارو که گفته بود آقا ازت افتاد گفتم از من افتاد؟! گفت آری یقیناً... دوباره از گیت ها رد شدم و برگشتم آن طرف تا دستم خورد رویش فهمیدم این دل مال کیست... نگو آن که من دل در گرویش داشتم وی نیز به من دل سپرده!!!

+نوشته شده در 91/07/11ساعت22:20توسط خمار(محسن) | |

با یاد علیم

دیروز در راه دانشگا بودم که ناگه دوست شفیق و رفیق ۱۰ سال پیشمان را بازدیدم. بگفتا... در واقع، ابتدای امر نگفتا. زد پشت کمرم گفت هی محسن(زد رو شونه سمت راستم در حالیکه خودش سمت چپم وایستاده بود) گردن چرخاندم سمت راستم را ناگهان(!) کردم دیدم آرایشگاه زنانه است که در واقع خودش به اعتراف نوشته بود متخصص گریم!! گفتم لابد گنجشکی نشسته بود روی شانه ام که خرابکاری کند  همینجوری دور همی دلش به رحم آمده! آخر پرید جلوی رویم گفت هی محسن(با نیش خیلی باز) گفتم سلام حال شما؟! با تردیدی توامان با شک(!) گفت مگه شما محسن ... نیستی؟

- من؟ آری این چنین است

-بشناختی ام؟!

-آری خوبی؟

-یه کم گرم بگیر داداش.خوشحال شو خب

-خونواده خوبن؟!

-برو بابا

من نیز لب نگشودم تا برود فقط در این صحنه یک پوزخند(!) ریز در لبانم دیده می شود. این همان پسری بود که از زمان طفولیتش دماغش آویزان بود. بعد هی میگفت محسن این دستمال را بگیر و دماغم را پاک کن!! یادش به خیر یا به هر چیزی دایما در بازی قایم موشک(!) یا لی لی جر میزد... راستی من دماغش را پاک نمیکردماا صرفا دستمال کاغذی را مینداختم آن طرف تا برود منت دیگر پسری را بکشد. یادم می آید خوب، که ۵۰۰ تومن در جیبش بود خودم دیده بودم خب، لیک پفک ۵۰ تومنی را خریدار نبود و تا هر کس و ناکسی چیپس میخرید آویزانش بود تا دو سه چیپسی بدهندش. بر این باورم که به اندازه ۳ چیپس را مفتی مفتی میخورد...

 خلاصه خوب حالش را گرفتم!! حقش بود

آخر سر هم دلم طاقت نیاورد دویدم دنبالش گفتم کجا میروی با هم بریم خب! گفت جون محسن نیاز مبرمی به دستشویی دارم کجاست این نزدیکا؟! مدرسه ای است آن طرف کوچه مان. الخلاصه که رفت منت بابای مدرسه را کشید پایین که برود این مایعات زاید الوصف را بریزد در سیستم فاضلاب کشور. من هم فرصت را غنیمت شمردم و جیم شدم...


پی نوشت: تو را من دوست دارم(مخاطب خاص)

 

+نوشته شده در 91/07/04ساعت12:36توسط خمار(محسن) | |

به نام حق

سکه های ۵۰ تومنی را تل انبار میکنم تا بشود به اندازه کوهی تا فرهادش شوم در این بی ۵۰ تومنی ها در این دوری بی همه چیز!....!

من میروم نان بخرم ولی صفش شلوغ است.. خب میروم از بهروز آقا بسته ای اش را میخرم. من میروم دو نخ وینستون بخرم ۴۰۰ تومن خب میروم بهمن دول میخرم پاکتی ۶۰۰ تومن. اما این کجا و آن کجا هم نداریم . همه شان مزخرف هستند.. من ترک کرده ام خیلی وقت است!.!.! . من خیلی وقت است هوس های بی تو را ترک کرده ام... من خیلی نمیشود که دنیا را بی تو تنها در قبر میابم

منی دیگر در کار نیست! . من(!) میروم دسشویی تا به تو بی دغدغه فکر کنم... من میروم حمام تا در اندیشه ات که میباشم سرم اظهار خارش نکند و دمی از یادت غافل باشم. دیگر آب سرد را ناگه باز نمیکنم تا شوکه شوم.میترسم بمیرم و یک عمر نبینمت میترسم در سکته غوطه ور شوم وقتی که خواب نبودنت میبینم!... من میخوابم تا وقتی تو می آیی آنقدر خوابیده باشم که خواب از دستم خسته شده باشد... هر چند خواب بی تو مرگ روح هم هست!

پپسی هم میخورم دوست دارم چاق نشوم ولی پپسی و مشتقاتش هی گولم میزنند خب تو بهشان گفتی من محسن چاق را هم دوست دارم... دیروز توی کوچه مان دو آدم با هم دعوا داشتند،میکردند. خوب هم دیگرو میزدند خب عصبانی بودند لابد . فک کنم سر جای پارک بود شاید هم سر و هم گردنشان کبود و خونی بود. دقت نکردم...

این روزها احمدی نژآد رفته نیویورک جامعه جهانی را بیدار کند ولی فک کنم من یکی خواب باشم! خب ساعت ها با هم خیلی فرق دارد!!!

خبر خاص دیگری نیست جز درد دوری که اگر ویروس بود الان تهران را ویروسی کرده بودم. به شیوه هرمی!!

من...  زنده ام به یادت  

 

+نوشته شده در 91/07/02ساعت23:57توسط خمار(محسن) | |