|
به نام عشق مسیر هر روزه تا مترو ... آدم های همیشه پلاستیک به دست رو پله برقی پل عابر پیاده،پلی که خراب است و روزهاست قرار است درست شود،مدیر تره باره آن نزدیک میگفت...آن طرف پل هم ماشین های پارک شده ای که کوبیده اند و آمدند اینجا تا پر شوند و اندکی بیشتر بنزین مصرف کنند و برگردند خانه. بعد صندوقش خالی شود و بریزد توی شکم این و آن و نصفش برود زباله و آن نصفه توی شکم هم برود فاضلاب و اگر هم نرود جمع شود تا فلانی برود ورزش و پیاده روی و رژیم تا از بین ببردشان و بفرستدشان به سرزمین عدم آباد... روی پل عابر که بودم از توی چشمان پیرزن خواندم که غمی دارد کمی که در چشمش فرو رفتم و ژرف شدم فهمیدم دارد غم پایین رفتن از پله ها با این همه وسایل را میخورد... رفتم کمکش کنم که ناگهان خندید و گفت الکی به اون موضوع فک کردم که تو رو گول بزنم من از تو هم جوون ترم پسرم!!!!! بعد دیدم پله ها رو دوتا دوتا میره پایین!من اون بالا لب پله ها داشت از دهنم کف و خون میریخت که در حین دوتا دوتا پله نوردی برگشت و یه چشمک هم به من زد!!!!!ترسیدم... حس کردم تو وجودم یه چیزی جابجا شد و رفت پایین... پا که در مترو میگذارم خیالم راحت میشود که آخــیش رسیدم به سایه و بعدشم که باد خنک وزیدن و احساس خوب داشتن ... وقتی رسیدم توی مترو رفتم کارتم را کشیدم روی آن جایگاهی که کارت میکشند و میروند داخل . ناگهان، رد که شدم صدایی آمد، وقتی رسیدم آن طرف گیت فرد از آن طرف دیگر صدا سر داد که "آقا این چیه افتاد از شما؟" برگشتم دیدم یک تکه غرق در خون افتاده روی زمین . هر چه از خویش در نظرم آمد از آن پرهیز کردم . رفتم نزدیکش دیدم دل است. نگو وقتی ترسیدم ظاهرا دلم ریخته بود!!! بعد بدون کمی تامل یادم آمد که من دلداده ام که!! دلی ندارم.این چه میتواند باشد جز دل دیگر فردی؟!! به آن یارو که گفته بود آقا ازت افتاد گفتم از من افتاد؟! گفت آری یقیناً... دوباره از گیت ها رد شدم و برگشتم آن طرف تا دستم خورد رویش فهمیدم این دل مال کیست... نگو آن که من دل در گرویش داشتم وی نیز به من دل سپرده!!!
با یاد علیم دیروز در راه دانشگا بودم که ناگه دوست شفیق و رفیق ۱۰ سال پیشمان را بازدیدم. بگفتا... در واقع، ابتدای امر نگفتا. زد پشت کمرم گفت هی محسن(زد رو شونه سمت راستم در حالیکه خودش سمت چپم وایستاده بود) گردن چرخاندم سمت راستم را ناگهان(!) کردم دیدم آرایشگاه زنانه است که در واقع خودش به اعتراف نوشته بود متخصص گریم!! گفتم لابد گنجشکی نشسته بود روی شانه ام که خرابکاری کند همینجوری دور همی دلش به رحم آمده! آخر پرید جلوی رویم گفت هی محسن(با نیش خیلی باز) گفتم سلام حال شما؟! با تردیدی توامان با شک(!) گفت مگه شما محسن ... نیستی؟ - من؟ آری این چنین است -بشناختی ام؟! -آری خوبی؟ -یه کم گرم بگیر داداش.خوشحال شو خب -خونواده خوبن؟! -برو بابا من نیز لب نگشودم تا برود فقط در این صحنه یک پوزخند(!) ریز در لبانم دیده می شود. این همان پسری بود که از زمان طفولیتش دماغش آویزان بود. بعد هی میگفت محسن این دستمال را بگیر و دماغم را پاک کن!! یادش به خیر یا به هر چیزی دایما در بازی قایم موشک(!) یا لی لی جر میزد... راستی من دماغش را پاک نمیکردماا صرفا دستمال کاغذی را مینداختم آن طرف تا برود منت دیگر پسری را بکشد. یادم می آید خوب، که ۵۰۰ تومن در جیبش بود خودم دیده بودم خب، لیک پفک ۵۰ تومنی را خریدار نبود و تا هر کس و ناکسی چیپس میخرید آویزانش بود تا دو سه چیپسی بدهندش. بر این باورم که به اندازه ۳ چیپس را مفتی مفتی میخورد... خلاصه خوب حالش را گرفتم!! حقش بود آخر سر هم دلم طاقت نیاورد دویدم دنبالش گفتم کجا میروی با هم بریم خب! گفت جون محسن نیاز مبرمی به دستشویی دارم کجاست این نزدیکا؟! مدرسه ای است آن طرف کوچه مان. الخلاصه که رفت منت بابای مدرسه را کشید پایین که برود این مایعات زاید الوصف را بریزد در سیستم فاضلاب کشور. من هم فرصت را غنیمت شمردم و جیم شدم...
پی نوشت: تو را من دوست دارم(مخاطب خاص)
به نام حق سکه های ۵۰ تومنی را تل انبار میکنم تا بشود به اندازه کوهی تا فرهادش شوم در این بی ۵۰ تومنی ها در این دوری بی همه چیز!....! من میروم نان بخرم ولی صفش شلوغ است.. خب میروم از بهروز آقا بسته ای اش را میخرم. من میروم دو نخ وینستون بخرم ۴۰۰ تومن خب میروم بهمن دول میخرم پاکتی ۶۰۰ تومن. اما این کجا و آن کجا هم نداریم . همه شان مزخرف هستند.. من ترک کرده ام خیلی وقت است!.!.! . من خیلی وقت است هوس های بی تو را ترک کرده ام... من خیلی نمیشود که دنیا را بی تو تنها در قبر میابم منی دیگر در کار نیست! . من(!) میروم دسشویی تا به تو بی دغدغه فکر کنم... من میروم حمام تا در اندیشه ات که میباشم سرم اظهار خارش نکند و دمی از یادت غافل باشم. دیگر آب سرد را ناگه باز نمیکنم تا شوکه شوم.میترسم بمیرم و یک عمر نبینمت میترسم در سکته غوطه ور شوم وقتی که خواب نبودنت میبینم!... من میخوابم تا وقتی تو می آیی آنقدر خوابیده باشم که خواب از دستم خسته شده باشد... هر چند خواب بی تو مرگ روح هم هست! پپسی هم میخورم دوست دارم چاق نشوم ولی پپسی و مشتقاتش هی گولم میزنند خب تو بهشان گفتی من محسن چاق را هم دوست دارم... دیروز توی کوچه مان دو آدم با هم دعوا داشتند،میکردند. خوب هم دیگرو میزدند خب عصبانی بودند لابد . فک کنم سر جای پارک بود شاید هم سر و هم گردنشان کبود و خونی بود. دقت نکردم... این روزها احمدی نژآد رفته نیویورک جامعه جهانی را بیدار کند ولی فک کنم من یکی خواب باشم! خب ساعت ها با هم خیلی فرق دارد!!! خبر خاص دیگری نیست جز درد دوری که اگر ویروس بود الان تهران را ویروسی کرده بودم. به شیوه هرمی!! من... زنده ام به یادت
به نام یار دلِ تنگ خسته میشود گاهی دلِ سرد، گرم میشود گاهی خود زنیست درمانت جانت وقتی نباشد... وقتی دلت تنگ باشد سرت سرد میشود* پر از ، درد میشود میگردی مداوم به اوور،به ایور *به شهریور که دنیا را بستنی باشد به دربش به ذوبش دل هم شکستنی باشد گمانم
۱
چشمانت... به کورسویی بسته شده نه، دلت شاید از چیزی خسته شده هان؟ دلت... درد میکند شاید... جمعه می آید! به آن دم که گفتم : مخور پی یَتزا را به پپسی به من میخند؟!! بر گمانم که چشمانت باز، دیدند... که فردا شبی شاید نه آن پپسی دگر باشد نه همچو خر منی! دگر زیبا تنی برت حمله جسته ... ۲ من اکنون با توام ای یار دیرین ای مهر شیرین ای که غم به چشمت لانه کرده وی که یادت در سرم بد رخنه کرده ز چشمانت پلیدی ای نخواندم ز گرمایت شوفاژی ندیدیم!!! .. من ، تو را دیدم... صخره های مدّیترانه... که در ژرف 40 متری میدرخشند من خدا را دیدم که در تو سایه افکنده من فرشته ای دیدم از انس آکنده حیا دیدم...
فعلا اینجا رو آپ نکردم ، اونجا رو به روز کردم!!
خدایی که بر عهدش نماند! و انسانی که در بی خدایی ماند و....درماند در بازی باند ما ماندیم و... تیله ای بدون شیطان و هیچ حیله ای!! یک مشت دوپای بی همه چیز که کارشان آرزو است... ریز ریز آرمانشان درک دنیایشان مرگ و زندگی جهنمشان در پول است درکشان هم باسنی در آمپول است! و خدا ماند... درماند در بشر در اختیار و گل! در ناله یک مشت چل فراموشی اش گرفت لاجرم قرص خواب آور و کرم... بی کرم! و زمینش ماند و آب و ماه و عشقی ناب! ...و قلبی بی تاب ... جرعه ای اشک در حسرتش خرده ای زاری در نبودش گوشه ای دنج از برای کز آلامی از درد بی تویی و انبوهی از گریه
به نام حق پهلوان... در سقف چه میبینی که نگاهت را از آن کوتاه آسمان خانه ات بر نمیداری که لیاقت عظمت وجودت این تخت و این سقف نیست سه دهه وجود پاک و هیبت دلیر مسلکت را چسباند ه ای به تخت پر اقبالت تختی که لیاقتت نیست . تو باید روی سر ما بودی... تویی که جسمت،تا در این قفس است، خمار آن بالاهاست... آرام..آرام و آروزیت سینه زدن با دست خودت برای حسین(ع) است چه آرزوهای بزرگی داری پهلوان تو ، مردانگیت قسم دارد ... ما هم خوبیم... و نگاه خسته مان بر آسمان دودآلود شهر است و سالی یک بار سقف سفید خانه مان را میبینیم! درگیر آن قفسیم که تنگ ترش کنیم و ... هم راه میرویم هم از گردن به پایینمان کار میکند...تکان میخورد... که چه؟! و من و تو چه میدانیم جانباز قطع نخاع گردنی یعنی چه؟!
به نام حق یادش بخیر یکی از بچه های وبلاگی که اگه اسمشو بگم پررو میشه یه حرف قشنگی زد که شایان گفتنه! میگفت شیطان همون غرور انسانه که توی قرآن از اون به عنوان ابلیس یاد شده و شروع تمام انحرافاته! به نظرم حرف کاملا درستیه!!! شما اگه دقت کنی اون فرشته ای که از سجده کردن آدم خودداری میکنه به خاطر غرورشه و الا خیلی فرشته مومن و قریب الهی بوده! که البته همه این ها تمثیله به نظر من! شما اینو بگیر و تا تهش برو! ینی تک تک خطاهایی که انجام میدی اگه دقت کنی سر منشاش غروره شیطان دقیقا یه تمثیله تو قرآن و تلنگری برا ما که هنوز آخوندامون شیطان و بچه هاش رو موجوداتی وحشتناک برای ما توصیف میکنن که جنسش آتیشه!!! تعصب شروع در جا زدنه که ریشش غروره! یه جمله ای هست که میگه احمق ها همیشه فکر میکنن که راهشان و حرکات و رفتارشان درست است و هیچ شک و تردیدی در آن ندارند اما تمام بزرگان دنیا با تردید و شک زندگی میکنن! غرور شخصیت هم که این روزا الی ماشالا ریخته! انسان هایی که فرق ریش رو با پشم تشخیص نمیدن برای ما اظهار فضل میکنن و از انسانای اطرافشونم فاصله میگیرن!!! یا براشون ناز میارن!! خود بینی یکی دیگه از بلایای غروره که خب اوجش رو میشه تو این داف بازیای باب شده بین دخترا و پسرا دید که با ۱۰ تا دختر رفیقه دختره هم با ۲۰ تا پسر و در عین حال برای همشون میمیرن و عاشقن و... و دلیلش هم همون مهم بودن خوده!!! خلاصه بد دنیایی شده!
به نام خودت میدانی! سمفونی عرعر استاد در گوش من، با وزوز دخترک ها می شود جهنم! با خنده پسرها! چشمهای بی سوی مردمک های به جامانده در سرمایی پست! در آلوده هوای مردمانی دودی! زندگی! در این منجلاب که میگویی،میخندی،میجیشی به این هیکل فرهنگ بی فرهنگی که گهش فرقش با ان را نمیداند که نه هراسی است ،نه خنده ای است از ته دل و نه باوری به هیچ خر و مگسی! دود است! سیگار و قلیان و پیپ و ... و چشم هایی است با یک حفره ژرف و تاریک که تهش میرسد به هیچ جا حیوانی انسان نما که در توهم پستان و سگ و پول و موی پشم خری گیر میکند و هی میخندد! که ای کووففتت ... یاد تو می افتم به یاد آن نگاه معصومت که برق میزد در نور، میدرخشید در شب . تو را میبینم در خواب چند شبی است چشمانت میشود در چشم من .باز هم پر از انتظاری.من اما خسته، میخندم و... تو هم میخندی و... محو میشوی. یاد آن روزها که میپرستیدم تو را، مژگان رها شده در بادت را . گیسوان شب درازت را به یادت هق هق میزنم تویی که هنوز چشمت به در است و من به حرکت شیث!
|
About
چشم عاشق نتوان بست که معشوق نبیند.نای بلبل نتوان دوخت که بر گل نسراید Archivesمهر 1391شهریور 1391 تیر 1391 اردیبهشت 1391 اسفند 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 دی 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 Links
نقد در حال خماری! |